دلم
گرفته است
دلم
گرفته است
به
ایوان میروم و انگشتانم را
بر
پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ
های رابطه تاریکند
چراغ
های رابطه تاریکند
کسی
مرا به آفتاب
معرفی
نخواهد کرد
کسی
مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را
بخاطر بسپار
پرنده مردنی
ست
موضوع : خدم و خودت و خودش... ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز یکشنبه 21 آذر 1389 در ساعت 12:12 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش
کام امیدم به خون آغشته شد
تیرهای غم چنان بر دل نشست
کاندرین دریای مست زندگی
کشتی امید من بر گل نشست
آه ! ای یاران بفریادم رسید
ورنه مرگ امشب بفریادم رسد
ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه
چون بدام مرگ افتادم رسد
گریه و فریاد بس کن شمع من
بر دل ریشم نمک دیگر مپاش
قصه ی بیتابی دل پیش من
بیش از این دیگر مگو خاموش باش
جز توام ای مونس شبهای تار
در جهان دیگر مرا یاری نماند
زآنهمه یاران بجز دیدار مرگ
با کسی امید دیداری نماند
همدم من ٬مونس من٬ شمع من
جز توام در این جهان غمخوار کو؟
واندرین صحرای وحشت زای مرگ
وای بر من٬ وای برمن٬ یار کو؟
واندرین زندان من امشب٬ شمع من
دست خواهم شستن از این زندگی
تا که فردا همچو شیران بشکنند
مِلتم زنجیرهای بندگی
دکتر علی شریعتی
موضوع : اشعار دکتر علی شریعتی ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز یکشنبه 21 آذر 1389 در ساعت 12:04 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
آرامتر سکوت کن صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد . .
موضوع : خدم و خودت و خودش... ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز دوشنبه 15 آذر 1389 در ساعت 10:58 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
فقر همه جا سر میكشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......
فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ، همه جا سر میكشد ........
فقر ، شب را " بی غذا " سر كردن نیست ..
فقر ، روز را " بی اندیشه" سر كردن است
موضوع : اشعار دکتر علی شریعتی ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز دوشنبه 15 آذر 1389 در ساعت 09:49 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
همه می گن که بعده یه مدت فراموش میکنی، میگن بی خیال بابا، می خوام اینجا بنویسم تا بهشون ثابت کنم...
به قول دکتر که میگه رسیده ام به آغاز کتابی که نباید بنویسم، منم رسیم به آغاز دمی که بازدمی را نمی طلبم.!
می خوام یه مدتی نرم دانشکده، به چشمام ابد زدم، ملاقاتی هم نمی طلبم.
این مطلب توسط هادی تورچیان روز یکشنبه 14 آذر 1389 در ساعت 12:20 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
بی تو
مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذز کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول
که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
"حذر از عشق؟"
ندانم
نتوانم
اشکی از
شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
(فریدون مشیری)
موضوع : خدم و خودت و خودش... ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز یکشنبه 3 مرداد 1389 در ساعت 12:37 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
اگر قدر تو را دانسته بودیم
اگر عهد وفا نشکسته بودیم
دل ما خانه غمها نمی شد
غم هجران نصیب ما نمی شد
اگر شرط تولا کرده بودیم
هر آنچه گفته بودیم کرده بودیم
نمی شد روز ما، شام سیاهی
نمی شد قسمت ما این تباهی
اگر خدا را جدی بگیریم
اگر اسلام را جدی بگیریم
اگر دینمان را جدی بگیریم
.......... ظهور امام زمان بسیار نزدیک خواهد شد.
یا صاحب الزمان:
تو فرمودی برای من دعا کن ظهورم را تقاضا از خدا کن
مداوم عجل الله است وردم دعایی هم تو بر احوال ما کن
« اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»
این مطلب توسط هادی تورچیان روز شنبه 2 مرداد 1389 در ساعت 11:35 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
از دیده بجای اشك خون می آید دل خون شد و از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه كه از قصه عشق می دید كه آهنگ فسون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه كان عمر كه رفت باز چون می آید
با لاله كه گفت حال مارا كه چنین دلسوخته و غرقه به خون می آید
كوتاه كن این قصه جانسوز ای شمع كز صحبت تو بوی جنون می آی
موضوع : اشعار دکتر علی شریعتی ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز جمعه 1 مرداد 1389 در ساعت 11:11 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
رابطه مریدی ومرادی رابطه طبقاتی دوره های کهنه است ودست بوسیدن مظهرشرک وبردگی است . آن که مرید کسی باشد خود شانس "کسی شدن "را نخواهد داشت .پس بی رابطه مرید ومرادی وبی دست بوسیدن باید دست داد و کار کرد
معنویت چیست ؟ یک چیز ذهنی وخیال پرستانه نیست .معنویت نیزمانند تمدن وعلم ،احتیاج به کار دارد .احتیاج به تمدن ،قدرت ،تکامل ،لیاقت واگاهی دارد .جامعه ای که جهل وفقر درآن وجود دارد ،همانطورکه زندگی مادی ندارد ،حتما زندگی معنوی هم ندارد !
"ایثار یعنی انتخاب منافع ومصالح دیگران برمنافع ومصالح خویش .ایثار عملی است دراوج اخلاق
بنابراین نه اسلام عالمانه ،نه اسلام عامیانه ،اسلام اگاهانه .نه مسلمان اگاه ،نه مسلمان عامی ،مسلمان روشنفکر .اسلام نه به عنوان فرهنگ ،نه به عنوان سنت ،بلکه به عنوان عقیده .
موضوع : اشعار دکتر علی شریعتی ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز یکشنبه 27 تیر 1389 در ساعت 11:48 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
خوشبختی ما در سه جمله است:
تجربه از دیروز استفاده از امروز امید به فردا...
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم:
حسرت دیروز اتلاف امروز ترس از فردا
( دكتر علی شریعتی)
موضوع : اشعار دکتر علی شریعتی ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز یکشنبه 27 تیر 1389 در ساعت 11:04 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
با قلم می گویم
ای همزاد ٬ای همراه
ای هم سرنوشت ٬
هردومان حیران بازیهای دورانهای زشت ٬
شعرهایم رانوشتی ؟
دست خوش
اشک هایم را کجا خواهی نوشت.
موضوع : اشعار دکتر علی شریعتی ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز دوشنبه 21 تیر 1389 در ساعت 01:03 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
من یه دوسته خوب پیدا کردم، دوستی که حرفاش شبیه حرفای منه...
موضوع : خدم و خودت و خودش... ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز دوشنبه 21 تیر 1389 در ساعت 12:53 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزیز وجودست شعر من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو
بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
زراه میکده یاران عنان بگردانید
این مطلب توسط هادی تورچیان روز شنبه 19 تیر 1389 در ساعت 12:18 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
ای آزادی
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو یعنی هیچ! …
ای آزادی،
من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی،
چه زندان ها برایت کشیده ام ! و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ …
« دکتر علی شریعتی »
خود سازی انقلابی ، ص ۱۲۰و۱۳۰
موضوع : اشعار دکتر علی شریعتی ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز پنجشنبه 17 تیر 1389 در ساعت 12:07 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
خدایا !
رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ،
قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم
تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ،
نه از آنان که پول دین را میگیرند
و برای دنیا کار می کنند.
خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که دشنان مرا از میان احمق ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند.
خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.
خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند
خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.
خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم
خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم
خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان
اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.
خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم
خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن
خدایا ! آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.
خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.
خدایا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.
خدایا ! این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست »و معراج به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.
خدایا! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از لوپی تا عین القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.
خدایا ! مرا هرگز مراد بیشعور ها و محبوب نمک های میوه مگردان.
خدایا ! بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و تنها ئی ام بیفزای.
خدایا ! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».
خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.
خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.
خدایا ! مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز . و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید.
خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که آدم از خاک است
بگو که : یک پدیده ی مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی ، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت . و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.
خدایا ! به من بگو تو خود چگونه می بینی ؟ چگونه قضاوت می کنی ؟
آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است ؟
یا شناخت مسمی ها؟
و بالاتر از این – یا پیروی از رسم ها؟
خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست.
خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است از فرط عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا: به رعایت مصلحت ، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.
خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند.
روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد. احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمیتواند یافت ، آرام میگیرد . کسی که میداند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد . غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد . سکونت گرفتن در طوفان !
موضوع : اشعار دکتر علی شریعتی ،
این مطلب توسط هادی تورچیان روز پنجشنبه 17 تیر 1389 در ساعت 11:55 ق.ظ نوشته شد | نظرات()

